

هفتم مهر تلخ ترین روز برای خانواده ما
همیشه اشک پدرم را از شوق میدیدم. وقتی در سالهای مدرسه برای موفقیتهای تحصیلی همراه پدرم برای گرفتن جایزه میرفتم و اسمم خوانده میشد در چشمان پدرم افتخار و اشک و امید به آینده ای روشن میدیدم. روزهای افتخار کودکی تا آستانه دانشگاه ادامه داشت.
نخستین بار اشک اندوهگینیهای پدرم را در هفده سالگی ام (سال ۱۳۷۱ خورشیدی ) دیدم. ۱۴ سال پیش....... برای یک سخنرانی بر علیه سیاستهای هاشمی رفسنجانی در بین دانش آموزان شیرازی دستگیر شدم و از پشت میله های زندان انفرادی در شیراز اشکهای پدرم را دیدم.
چهار سال بعد (سال ۱۳۷۵) در حیاط دانشکده پزشکی ارومیه برای سخنرانی بر علیه خامنه ای و ولایت فقیه ومبارزات دانشجویی دستگیر و زندانی شدم. اینبار هم پس از هفته ها انفرادی پدرم توانست به ملاقاتم بیاید. از پشت شیشه های زندان با تلفن صحبت میکردیم . دستش را روی شیشه گذاشته بود و من از اینسوی شیشه سعی داشتم حرارت دست پدرم را حس کنم و اشکهایش را دوباره دیدم . در این پرونده به سه سال زندان و جلوگیری از ادامه تحصیل محکوم شدم .
چهار سال بعد(سال ۱۳۷۹) خبر نگار روزنامه مشارکت بودم و پس از موج توقیف روزنامه های اصلاح طلب در بازداشتگاه اطلاعات قوه قضاییه (میدان توپخانه) از پشت میله های زندان اشکهای پدرم را دیدم.
یکماه بعد در زندان اوین سالن سه ( بند سیاسی ) دوباره در ملاقات اشکهای پدرم......
سه ماه بعد زندان اوین در سلول انفرادی بند ۲۰۹ وزارت اطلاعات برای نوشتن کتاب ( اینجا چاه نیست! ) و دویاره دو ماه بعد سلول انفرادی و باز هم اشکهای پدر از پشت شیشه ها ......
شش ماه بعد ( ۱۳۸۰ خورشیدی ) دوباره هشت ماه سلول انفرادی و اینبار در حالی که دستم را زیر شکنجه در زندان انفرادی ۵۹ سپاه شکسته بودند و در گچ بود اشکهای پدرم را دیدم .
یکسال بعد ( اسفند ۱۳۸۱ خورشیدی ) در شعبه ۲۶ قاضی دادگاه انقلاب جلوی چشم پدرم تاندون زانوی پای چپم رو پاره کرد و اینبار فریادها و اشکهای پدرم را در حالی که مامورین از دو طرف بازوهایش را گرفته بودند دیدم .
سه ماه بعد ( ۱۳۸۲ خورشیدی ) در بند قاتلین و جنایتکاران زندان قصر (برای هشت سال زندان به اتهام نوشتن کتاب و مبارزات دانشجویی و مصاحبه هایم به این زندان تبعید شده بودم ) دوباره پدرم را در ملاقات دیدم و حالا چشمانش سرخ بود و اشکهایش را پنهان میکرد.دوباره از زندان توانستم همراه احمد و منوچهر به دانشگاه بروم و اینبار رشته حقوق در دانشگاه پیام نور.
برای شرکت در امتحان با وثیقه به مرخصی کوتاه مدت میرفتیم و هر بار وقتی پدرم را میدیدم که جلوی در زندان قصر خسته اما امیدوار ٫به پیکان جوانان مدل ۱۳۵۴ خودش تکیه کرده بود با تمام وجود حس میکردم که دوستش دارم . جلو میرفتم و با هاش دست میدادم و همیشه میگفت :( چطوری مرد؟ هنوز نفس داری؟ ) و با افتخار میگفتم : ( بابام طوری تربیتم کرده که تا آخر راه رو میرم.)
یکسال و نیم بعد ( تابستان ۱۳۸۳ خورشیدی ) در سالن یک زندان اوین ( بند سیاسی ) دوباره چشمان خیس پدر را دیدم و تابستان ۱۳۸۳ خورشیدی آخرین بار بود که پدرم را میدیدم. با همان پیکان جوانان زردرنگش همراه مادرم ٫ احمد باطبی و من را که برای شرکت در امتحانات در مرخصی بودیم به زندان برمیگرداند که بالای میدان ونک ماشین از کار افتاد و من و احمد پیاده شدیم تا آنرا هول بدهیم و چقدر آنروز همگی خندیدیم و نمی دانستم که لحطه های وداع با پدرم برای همیشه بود.
در این مرخصی آخرین اشک پدرم را دیدم. نا مه های نا جوانمردانه ای که بر علیه من و اکبر و منوچهر به دلیل نپیوستن ما به یک اعتصاب غذای دروغین نوشته شده بود ٫ آخرین اشکهای پدرم را دیدم و.......... بقیه داستان را همانزمان برای روزنامه شرق نوشته بودم .
به احترام پدرم در نوشته بعدی سکوت چند ساله را میشکنم و در مورد اعتصاب غذای دروغین تیر ماه ۱۳۸۳ برایتان مینویسم. و همه چیز را خواهم گفت.
...........................................................................................................................................
در نوشته بعدی ماجرای اعتصاب غذای دروغین تیر ماه ۱۳۸۳را خواهم نوشت. خیلی ها میخواهند واقعیتها را بدانند.